یادی از خاطرات گذشته

بی نهایت دوستت دارم .

دیروز بعد ناهار با مامان جون و خاله نگین رفتیم خونه دکتر رسا خیلی وقت که ندیده بودیمش خیلی خوشحال شد بعد از اونجا هم رفتیم خونه گلناز خانم . ساعت 7:35 دقیقه هم مامان جون (مادر شوهری ) تو راه اهن بود قرار بود که با بچه های هلال احمر برن مشهد . تو اون ترافیک هر جور شد خودمون رو رسوندیم راه اهن ولی دیگه قطار داشت راه می افتاد و تلفنی خدافظی کردیم 
وقتی قطار حرکت کرد یه لحظه دلم یه جوری شد دوست داشتم منم می رفتم مشهد یاد خاطرات 2 سال پیش افتادم که اذر ماه بود
و من رادوین رو 3 ماهه باردار بودم با دوستای مادرشوهری حدود 20 نفر بودیم از طرف هلال احمر رفتیم مشهد به قدری به من خوش گذشت .
توی کوپه 6 نفره ما 11 نفر بودیم و همه همون جا خوابیدیم چون همه هم سن و جوان بودیم دوست داشتیم پیش هم باشیم دیگه در بسته نمیشد همه رو سر کول هم نشسته بودیم بیچاره رادوین
الان که فکرش رو میکنم میکنم چه طوری واقعا من با اون وضعیت رفتم .
تا صبح اینقدر خندیدیم .
تو مشهد با اون وضعیت رفتیم موج های ابی .
وایییییییییی چه روز خوبی بود من بیکینی پوشیده بودم ولی اصلا شکمم مشخص نبود هیچ کس که فکر نکرد من باردارم ولی خودم به مسولش گفتم گفت به هیچ عنوان نمی تونی بری داخل کلی این در و اون در زدم تا اینکه تعهد گرفت که اگه چیزی بشه با خودته منم قبول کردم .
خوشحال رفتم داخل .
از ساعت 10 تا 6 بعد از ظهر اونجا بودم اینقدر با دوستان به ما خوش گذشت . تو اون فضا همه من رو از خندهام پیدا میکردن
بعد یه دفعه یادم می افتاد که رومینا تو بارداری ها حواست به خودت باشه هاااااااااااااا. کمی اهسته تر راه می رفتم .
کلی سرسره بازی کردم بیچاره رادوین چه هیجانی رو تحمل کرده 
تو هتل من با دوستای مادر شوهری هم اتاق بودیم اونها تا 3 صبح جک می گفتن منم که دیگه ترکیده بودم بودم از خنده
وقتی می خندیدم کل هتل می لرزید همه دوستان فردا اومدن تو اتاق ما می گفتن رومینا خدا نکشتد دیشب ما تو خواب از خنده تو خنده امون گرفته بود.
کلی عذر خواهی که ببخشید نتونستید بخوابید . . وقتی توو حرم رفتم یه بوی قرمه سبزی پیچیده بود که ادم مست میشد
بعد همه دوستها گفتن تو بارداری بیا بریم اشپزخونه حرم برات غذا بگیریم گفتم نمیخواد بیایید بریم
قبول نکردن رفتیم انگار امام رضا خودش ما رو برد جلوی در اشپزخونه ما اصلا بلد نبودیم کجاست . به خادم گفتن ما یه خانم باردار داریم از بچه های هلال احمر هستیم میشه یه قاشق از برنج به ما بدید
خادم گفت به کسی نگید
من الان براتون میارم بعد رفت غذای خودش رو اورد داد به ما گفت من خودم میرم دوباره میگیرم میخورم .
کلی تشکر کردیم و من از غذا خوردم و دلم نیومد همه رو بخورم اوردم که بچه ها هم بخوردن همه مثل اینکه گشنه بودن ریخته شدن سرم و همه رو خوردن . این سفر یکی از بهترین سفرهای من بودم فکر کنم به رادوین هم خوش گذشته باشه . تو برگشتن هم همینطور ما تو کوپه 6 نفره 10 نفر نشسته بودیم تا وقتی که برسیم صبح تا شب فقط رقصیدیم.
مادر شوهری 5 روز دیگه میاد ایشالله رادوین یه کمی بزرگ تر بشه و دوباره همچین سفری رو بریم همه می گفتن رومینا هر جا خواستیم بریم تو رو هم باید ببریم چون خوش
مسافرتی و خنده های بامزه میکنی
امشب به مادر شوهری زنگیدم تا حال بپرسم
می گفت همه دارن صحبت تو رو میکنن
بعد فرخنده گوشی رو گرفت گفت رومینا جات خالی خالی . یه لحظه بغضم گرفت
دوست داشتم اونجا بودم .
فرخنده میگفت رومینا یادته مادرشوهرت هی غذا و خوراکی برای تو می اورد تا تو بخوری و ضعف نکنی و نی نی گرسنه اش نشه . بعد ما 10 تا دختر ها میریختیم سرت با هات شریک میشدیم چه حالی داد میگفت دوباره باردار شو تا با هم همسفر بشیم بعد ما خوراکیهای تو رو بخوریم
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی لحظه های خوب چه زود میگذره واقعا باید از لحظه ها استفاده کرد و لذت برد . 


یادی از خاطرات گذشته
