رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

یادی از خاطرات گذشته

1392/7/19 21:28
نویسنده : رومینا
289 بازدید
اشتراک گذاری

 

بی نهایت دوستت دارم . 

 

 

 

 

 دیروز   بعد ناهار با مامان جون  و خاله نگین  رفتیم  خونه دکتر رسا  خیلی وقت که ندیده بودیمش خیلی خوشحال شد  بعد از اونجا  هم رفتیم خونه  گلناز  خانم . ساعت 7:35 دقیقه  هم  مامان جون (مادر شوهری )   تو راه اهن بود قرار بود که  با بچه های هلال احمر برن مشهد .   تو  اون ترافیک  هر جور شد خودمون رو رسوندیم راه اهن ولی  دیگه قطار داشت راه می افتاد و  تلفنی  خدافظی کردیم بای بای

 وقتی قطار حرکت کرد  یه لحظه دلم یه جوری شد دوست داشتم منم می رفتم مشهد  یاد خاطرات 2 سال پیش افتادم که اذر ماه بود لبخندو من  رادوین رو 3 ماهه باردار بودم  با دوستای مادرشوهری  حدود 20 نفر بودیم  از طرف هلال احمر رفتیم مشهد به قدری به من  خوش گذشت . چشمکتوی کوپه 6 نفره ما 11 نفر بودیم و همه همون جا خوابیدیم چون  همه هم سن و جوان بودیم دوست داشتیم پیش هم باشیم  دیگه در بسته نمیشد همه  رو سر کول هم نشسته بودیم بیچاره رادوینزبان

الان که فکرش رو میکنم میکنم چه طوری واقعا من با اون وضعیت رفتم . تعجب  تا صبح اینقدر خندیدیم  .خنده  تو مشهد با   اون وضعیت رفتیم موج های ابی .تعجب  وایییییییییی چه روز خوبی  بود من بیکینی پوشیده بودم ولی اصلا شکمم مشخص نبود  هیچ کس که فکر نکرد من باردارم  ولی خودم به مسولش گفتم   گفت به هیچ عنوان نمی تونی بری داخل کلی  این در و اون در زدم  تا اینکه تعهد گرفت  که اگه چیزی بشه با خودته منم قبول  کردم . نیشخندخوشحال رفتم داخل  .چشم  از ساعت 10 تا 6 بعد از ظهر اونجا بودم  اینقدر با دوستان به ما خوش گذشت  .  تو اون فضا همه من رو از خندهام پیدا میکردن قهقهه بعد یه دفعه یادم می افتاد که  رومینا تو بارداری ها حواست به خودت باشه هاااااااااااااا.  کمی اهسته تر   راه می رفتم .  خنثی کلی سرسره بازی  کردم  بیچاره رادوین  چه هیجانی رو تحمل کرده  ماچ

تو هتل   من با دوستای مادر شوهری هم اتاق بودیم   اونها  تا 3 صبح جک می گفتن  منم که دیگه ترکیده بودم بودم از خنده لبخند وقتی می خندیدم کل هتل   می لرزید  همه  دوستان فردا اومدن   تو  اتاق ما می گفتن رومینا خدا نکشتد دیشب ما تو خواب از خنده تو خنده امون گرفته بود.خواب کلی عذر خواهی که ببخشید  نتونستید بخوابید . .  وقتی توو حرم رفتم  یه بوی  قرمه سبزی پیچیده بود که ادم مست میشد خوشمزه بعد همه دوستها گفتن تو بارداری  بیا بریم اشپزخونه حرم برات غذا بگیریم گفتم  نمیخواد بیایید بریم چشمک قبول نکردن رفتیم  انگار امام رضا  خودش ما رو برد جلوی در اشپزخونه  ما اصلا بلد نبودیم  کجاست .  به خادم گفتن  ما یه خانم باردار داریم از بچه های هلال احمر هستیم میشه   یه قاشق از برنج به ما بدید  نیشخندخادم گفت به کسی نگید ساکتمن الان براتون میارم  بعد رفت غذای خودش رو اورد داد به ما گفت من خودم  میرم دوباره میگیرم میخورم  .مژه  کلی تشکر  کردیم  و من از غذا خوردم و دلم نیومد همه رو بخورم اوردم  که بچه ها هم بخوردن   همه  مثل  اینکه  گشنه بودن ریخته شدن سرم  و همه رو خوردن   .  این سفر یکی از بهترین سفرهای من بودم    فکر کنم به رادوین هم  خوش گذشته باشه  . تو برگشتن هم همینطور ما تو کوپه 6 نفره 10 نفر نشسته بودیم  تا وقتی که برسیم صبح تا شب فقط رقصیدیم. فرشته مادر شوهری 5 روز دیگه میاد  ایشالله رادوین یه کمی بزرگ تر بشه  و دوباره  همچین سفری رو بریم همه می گفتن رومینا هر جا خواستیم بریم  تو رو هم باید ببریم چون  خوش از خود راضیمسافرتی  و خنده های بامزه میکنی 

  امشب به مادر شوهری زنگیدم تا حال بپرسم به من زنگ بزن می گفت همه  دارن صحبت تو رو میکنناز خود راضی  بعد فرخنده گوشی رو گرفت  گفت رومینا جات خالی خالی  . یه لحظه  بغضم گرفت گریه دوست داشتم اونجا بودم . ناراحتفرخنده میگفت  رومینا یادته   مادرشوهرت هی غذا و خوراکی برای تو می اورد  تا تو بخوری  و ضعف نکنی  و نی نی گرسنه اش نشه .  بعد ما 10 تا دختر ها میریختیم سرت   با هات شریک میشدیم  چه حالی داد  میگفت دوباره باردار شو تا  با هم همسفر بشیم بعد ما خوراکیهای تو رو بخوریمخنده واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  لحظه های خوب چه زود میگذره  واقعا   باید  از لحظه ها استفاده کرد و لذت برد . قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان آروین
19 مهر 92 11:56
ملوسک من پسر شیرین و دوست داشتنیه من روزت مبارک عزیزم
انشالله کودکیت پر باشه از سلامتی و شادی و خنده و بازی
ایشاله همیشه خوش و سلامت باشید



ممنون که به یاد ما بودید لطف کردید
مامان ماهان
19 مهر 92 12:42
خيلي قشنگ بود ايشاا...هميشه شاد باشيد


ممنون عزیزم
مرجان
19 مهر 92 13:26
سلام رومینا جون من مشهدی هستم چه خوب اومدی شهر ما وبهت خوش گذشته بابا چه جراتی داری رفتی موجهای ابی بعدم سرسره بازی واقعا باید بهت گفت دختر شجاع ایشالله بزودی مشهد میای اونم با گل پسرت بازم بهتون خوش میگذره


سلام عزیزم ممنون ااااا شهر قشنگی هست خیلی دوست دارم دوباره بیام .
ازاده
19 مهر 92 23:45
هر خط مطلبتو که می خوندم چشمام گردتر میشد

امیدوارم همیشه شاد باشی




.. فدات بشم عزیزم
.
مامان ساتیار
20 مهر 92 7:52
سلام عزیزم.. دیروز مطلب رو خوندم و کلی لذت بردم.. ولی خب ساتیار خان نذاشت چیزی بنویسم..
جالبه! منم قبلا عادت داشتم بلند می خندیدم.. ایشاالله همیشه شاد باشی..


سلام عزیزم . قربون ساتیارم بشم که اینقدر جیگره . خندهای من خیلی تو دوست و فامیل معروف هست
مامان کیان کوچولو
21 مهر 92 16:50
عزیزم قالب جدیدت مبارک


مسییییییییییییییییییی دوستم
عاطفه مامان ستیا
21 مهر 92 17:05
چه خوشگل نوشتی رومیناجون .... کلی حال کردم وخندیدم


مرسی کلا شادیم دیگه .
m2
26 مهر 92 20:25
سلام خیلی داستان جالبی بود خیلی خانم شجاعی هستی


جو گیر شده بودم دیگههههههههه